بچه‌ها، زوپ ... زوپ، بچه‌ها

زوپ! 
این کلمه احساس خوبی به شما منتقل نمی‌کند؟ خوش‌حالی، شادابی، باحال بودن و...؟ 
بگذارید برای این‌که حس و حال‌تان بهتر هم بشود، بگوییم که این کلمه‌ی بامزه چیست و چه معنی‌ای دارد و از کجا آمده است.  

قبل از هرچیزی، زوپ یک آوا است. آوایی که حالا برای خودش شخصیتی پیدا کرده و تبدیل به یک اسم به‌یادماندنی شده است. اما در مورد کار و مسئولیتش اگر بخواهید بدانید، باید بگوییم که زوپ یک سرویس آنلاین سفارش تاکسی است که قرار نیست فقط رفت و آمد را برای ما راحت‌تر کند، بلکه قرار است با آن کلی حس و حال خوب و متفاوت را تجربه کنیم و بهمان حسابی خوش بگذرد، حتی در ترافیک!
ما این پروژه را از اسفند ۱۳۹۵ به سفارش دوستان خوب‌مان در شرکت تیفای شروع کردیم و قرار شد قبل از طراحی کامل وب‌سایت، یک صفحه‌ی به‌زودی خاص و متناسب با حس و حال این سرویس داشته باشیم. 

بعد از چند جلسه‌ی ایده‌پردازی و بررسی سن و سال و شخصیت و چشم‌انداز زوپ و کلی نکته‌ی دیگر، بالاخره تصمیم گرفتیم صفحه‌ی به‌زودی وب‌سایت زوپ، نمایی از یک ماشین در حال حرکت در میان ساختمان‌های شهری خیالی باشد. 

تصویرسازی‌ ماشین و منظره‌ها و ساختمان‌ها را شروع کردیم، اما وسط‌‌های کار، این فکر به ذهن‌مان رسید که اگر کمی چاشنی ِ بازی به صفحه‌ی به‌زودی اضافه کنیم، ممکن است جالب‌تر هم بشود. پس تصمیم گرفتیم کاری کنیم که کاربر بتواند روی حرکت ماشین کنترل داشته باشد، اگر دوست داشت، سرعت ماشین را زیاد یا کم کند، بوق بزند، ماشین را نگه دارد و حتی کاری کردیم که این بازی با شب و روز واقعی هماهنگ باشد و در شب، همه‌چیز به رنگ شب در بیاید و در روز هم به رنگ روز. تمام این تصویرسازی‌ها و انیمیشن‌ها را با SVG و کمی هم JavaScript انجام دادیم. 

برای بازی، در وب‌سایت یک راهنمای کوچک قرار داده‌ایم که به شما کمک می‌کند دکمه‌ها را راحت‌تر پیدا کنید، اما باز کاری کرده‌ایم که کمی مزه‌ی خوب ِ کشف و غافل‌گیری را بچشید. البته در انتهای این متن هم می‌توانید با دکمه‌ها بیشتر آشنا شوید. 

حالا که همه‌ی این‌ها را گفتیم، بگذارید با هم‌تیمی‌های‌ خوب‌مان که انجام این کار را به عهده داشتند و با صبوری و حوصله، خیلی هم خوب از پسش برآمدند، آشناتان کنیم: 
تمام تصویرسازی‌ها را حسام کرامتی عزیز، طراح خوش‌ذوق‌مان انجام داد، مرتضی هشترودی عزیز، توسعه‌ی Front-end و اجرای انیمیشن‌ها را به عهده داشت و حسام مطهری عزیز هم تگ‌لاین زیبای زوپ را نوشت و کار را تکمیل کرد. 

اوه! داشت یادمان می‌رفت! این هم راهنمای دکمه‌های بازی: 
N: Night / D:Day / H: Horn / Right: Increase Speed / Left: Decrease Speed / Break: Space 

خب، دیگر وقت، وقت بازی کردن ا‌ست: زوپ کن؛ مقصد بهانه‌ست

نسلِ دهۀ شصت: سوختن یا ساختن؟ مسأله این است!

باتری یک گوشی پرشارژ را چند جور می‌توان خالی کرد. می‌توانید انتخاب کنید: باز کردن اپلیکیشنی پر از باگ که ظرفِ چند دقیقه دمای گوشی را تا سرحد انفجار بالا می‌برد و باتری را خالی می‌کند، یا گوش سپردن به انبوهی از ترک‌های موسیقی دوست‌داشتنی.

نیروی فناپذیر

تشبیه انرژی جوانی به باتری یک گوشی تلفن همراه زیادی خام‌دستانه است. جوانی آنقدر تحسین‌برانگیز است که هر جا شاعر یا نویسنده خواسته‌اند قوت و طراوت را به رخ بکشند، چیزی را به جوانی تشبیه کردند. اما مجبور بودم بر یک نمونۀ فناپذیرِ عینی تکیه کنم. 
نسل دهۀ شصت پیچ و خم‌های معمول و نامعمولِ زیادی را گذرانده و حالا به قلّۀ جوانی‌اش رسیده: جایی مُشرف به منظره‌های دوردست. چه می‌بیند؟ هیچ چیز، انگار مه همه جا را گرفته. ما نسلِ دورۀ ازدیادِ سرباز حالا پر از انرژی‌های نهفته یا آزادشده‌ایم؛ نیرویی درگیر با چالش‌های نامتعارف و کاهنده.

خاطره‌بازی!

بیایید کمی به عقب برگردیم. به عقب برگشتن یکی از سرگرمی‌های نسلِ دهه ۶۰ شده است. چرا؟ مگر سن و سالِ ما ایجاب نمی‌کند بلندپروازانه به فردا فکر کنیم؟ چرا، اما اوضاع کمی در هم پیچیده بوده است. 
فقدان‌هایی که در گذشته‌مان داشتیم، مثلِ حفره‌ای عمیق در مسیر زندگی‌مان جا انداخته است. از طرفِ دیگر، خاطره‌بازی‌ها و نوستالژی‌گرایی ما محصولِ سردرگمی‌مان در مواجهه با فردا است. دنبالِ معنا می‌گردیم و انگار جز در گذشته پیدایش نمی‌کنیم. 
بسیاری‌مان تجربۀ زندگی بدونِ پدر را از سر گذراندیم. پدرانِ ما در آن دوره یا لباسِ رزم به تن و تفنگ به دست داشتند، یا در شرایط رکود اقتصادی مجبور می‌شدند تا دیروقت کار کنند. 
ما بزرگ‌شدۀ بحران هستیم. والدین‌مان هیچ‌وقت فرصتِ کافی برای آموختنِ زندگی به ما نداشتند. از این گذشته، سیستم متغیر آموزشی کشور که هر روز رنگِ تازه می‌گرفت، بی‌شباهت به وضعیتِ سیاسی، اجتماعی و فرهنگی وطن‌مان نبود. آن‌قدر همه چیز ناگهانی به باورها و پیش‌فرض‌ها رودست می‌زد که کسی نمی‌توانست درست تعریفش کند.

کودکی، نوجوانی، جوانی

بگذارید کمی زندگی‌مان را پنبه‌زنی کنیم. 
زندگیِ تک‌تکِ ما بی‌اتصال به سیاست نبود. فرقی نمی‌کرد در چه خانواده‌ای رشد کنیم. از ترکش‌های سیاستمداران به دور نبودیم. هنوز تصویرِ همکلاسی‌ام را که در هفتۀ دفاع مقدس با لباس نظامی به مدرسه می‌آمد به خاطر دارم. این آموزۀ خانواده و محیطِ رشد او بود. در مقابلش همکلاسی‌هایی هم بودند که او را دست می‌انداختند. شروعِ تجربۀ زیستی ما با رویارویی و چالش گره خورده بود. 
به جای آنکه بیاموزیم چطور برای زیستن آماده شویم، می‌آموختیم چطور اختلاف‌دیدگاه را بپرورانیم و از آن شمشیر و سپر بسازیم. استراتژی تقابل هر روز با ما بزرگ و بزرگتر شد. 
به‌دلیلی نامشخص می‌بایست نمراتی خوب در درس‌هایی می‌آوردیم که ربطشان به زندگی را نمی‌فهمیدیم. برای نمراتِ کم تنبیه می‌شدیم، برای نمراتِ خوب تشویق. بنابراین یاد گرفتیم یا خوب درس بخوانیم یا لج کنیم. دلیل؟ دلیلی روشن وجود نداشت. در موقعیتی ناخواسته بودیم و باید خودمان را تطبیق می‌دادیم؛ بدونِ ذره‌ای نگاه به فردا. آنقدر بچه‌های سربه‌زیری بودیم که خیال می‌کردیم فکرِ فردا را آن‌هایی که باید کرده‌اند، غافل از اینکه تا بزرگ شویم «فردا» هزارجور معنا شد. 
صحنۀ چشم‌گیری از فیلم «موج مرده» ساختۀ ابراهیم حاتمی‌کیا پیشِ چشمم است. جایی که «یقه‌سفیدها» از حاج‌مرتضی راشد دربارۀ پسرِ گردن‌کشش می‌پرسند و او جواب می‌دهد: «قرار بود ما بجنگیم، شما هم مراقبِ بچه‌هایمان باشید. وجدان‌تان را قاضی کنید ببینید چه کسی کم‌کاری کرد؟»

آزمایشگاهِ اختصاصی دهۀ ۶۰

در گذشتۀ تک‌تکِ ما استعدادهای پرورش‌نیافته‌ای فروخفته که دیگر سخت به یادشان می‌آوریم. نقاشی، کارهای دستی، ور رفتن با کامپیوتر، ساختنِ مدارهای الکترونیکی، تعمیرکاری، خیال‌پردازی و هر چیزی که به‌نوعی با ذاتِ ما مربوط بود زیرِ منطقِ مسلطِ «درس بخوان یک چیزی بشوی» دفن شد. خب، خیلی‌هامان درست خواندیم. 
اگر در نوجوانی از ما می‌پرسیدند می‌خواهی در آینده چه کاره بشوی می‌گفتیم: «فرد مفیدی برای جامعه». حرفی می‌زدیم که نمی‌فهمیدیمش.

پیش از آغاز سال دوم دبیرستان خیال‌ها را کنار زدیم و به منطقِ مسلطِ «بازار کار» و «دیگران چه می‌گویند» تن سپردیم. انتخابِ رشته تحصیلی نه ربطی به ایدۀ «فرد مفید جامعه» داشت نه «استعداد ذاتی». 
باورِ مضحکی در ایرانی‌های بعد از انقلاب مرسوم است: «هر جا دیدی صف است بپرس چیزی می‌دهند یا چیزی می‌گیرند؟ اگر چیزی می‌دادند برو توی صف، اگر می‌گرفتند صبر کن.» این باور به‌ظاهر فکاهی طعنه‌ای است به متغیر بودنِ همه چیز در کشور. صابونِ تغیرها و آزمون و خطاها زیاد به تنِ ما خورده است: تغییر در طول و کیفیت سربازی، افزایش تعداد و ورودی دانشگاه‌ها بدونِ هیچ برنامۀ بعدی، تغییر در سیستم آموزشی ترمی-واحدی و سالی-واحدی و مهمتر از همه: تغییر در چشم‌اندازِ فردا. 
اعداد در نگاهِ نخست همیشه جذاب‌اند و هرچه بزرگ‌تر می‌شوند هیجان‌زده‌ات می‌کنند: دانشگاه‌های بیشتر، دانشجویانِ بیشتر، سدهای بیشتر، تلفن‌های بیشتر و… اعداد واقعاً جذاب‌اند، اما تا وقتی به پشت‌پرده‌شان فکر نکردیم.

حقیقتِ گم‌شده

ما دهۀ شصتی‌ها خیلی پیش‌تر از آنکه چیزی دربارۀ انسانیت بفهمیم، تیترهای درشتِ سیاسی را از بر شدیم. به جزئی‌نگری‌های نابه‌جا عادت کردیم. فراموش کردیم که سیاست، اقتصاد، پدیده‌های اجتماعی، اختراعات و… همه و همه برساخته‌های -حق یا ناحقِ- بشر برای رسیدن به سعادت‌اند، نه سازندۀ انسان. وقتی به‌درستی خودمان را نشناسیم، چطور می‌توانیم سیاستی منجر به سعادت پیش بگیریم یا چیزی اختراع کنیم که زندگی‌مان را بهبود بدهد؟ 
ما نسلی بودیم که گذار از جهانِ آنالوگ به دنیای دیجیتال را با گوشت و پوست و استخوانش لمس کرد. نرم‌نرم سایۀ ساختمان‌های بلند سنگین و سنگین‌تر شد. به‌ظاهر مدرن شدیم بی‌آنکه به بسیاری از ابزارها احساس نیاز کرده باشیم یا مصرفش را بدانیم. انگار بازیگرانِ یکی از فیلم‌های والت‌دیزنی باشیم: مدام از جهانی ناشناخته به جهانِ ناشناختۀ دیگر پرت می‌شدیم.

ما آدامس‌جمع‌کُن‌ها!

نمی‌دانم چندنفرتان آدامس‌های ترکیه‌ای با نقاشی‌های عصر دایناسورها را به‌یاد دارید. مدتی آن نقاشی‌ها را جمع می‌کردم چون می‌گفتند اگر همۀ نقاشی‌ها را تصاحب کنی و برای شرکت در ترکیه بفرستی جایزه می‌گیری. 
در آشوبِ بلوغ، پیش‌بینی‌ها می‌گفت «فلان رشته بازار کار خوبی دارد!» انتخابش می‌کردیم، خوب یا بد واحدها را پاس می‌کردیم و یکهو می‌فهمیدیم در طول مدتی کوتاه همه چیز تغییر کرده است؛ انگار هرگز نمی‌توان روی یک اصلِ باثبات سرمایه‌گذاری کرد. 
به مهندس یا کارشناس تبدیل می‌شدیم. قبل از آن هیچ برنامه‌ریزی وجود نداشت تا بگوید «طی پنج سال آینده کشور به چه مهارت‌ها، تخصص‌ها و شغل‌هایی بیشتر نیاز دارد.» ما صیادانِ نقاشی‌های دایناسور بودیم که یکهو می‌فهمیدیم اصلاً جایزه‌ای در کار نبوده است!

آغاز جوانی

کسانی مثلِ من متهورانه درس نخواندن را ترجیح دادند و کسانی هم مسیرِ علامت‌گذاری‌شده از سوی جامعه، خانواده و سیاست‌مداران را پیش گرفتند. 
انرژی‌ای که می‌بایست صرفِ تغییر دادن و بهبودِ زندگی می‌شد، در پرشورترین دوران، صرفِ عقده‌گشایی‌های جنسی، تهورهای بی‌منطق، بازیچۀ گروه‌های سیاسی شدن و… شد. نتیجه؟ هیچ، هدر رفتنِ عمر که نتیجه حساب نمی‌شود. سیاستمداران با تعدادِ دانشجویان مانور تبلیغاتی می‌دادند، درحالیکه هیچ برنامه‌ای برای تنظیمِ ورودی دانشگاه‌ها بر اساس نیاز بازار کار وجود نداشت. بیش از بیست میلیون نفر در بازۀ زمانی ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۹ در ایران متولد شدند، بیش از بیست میلیون نفر جویای کار، بیش از بیست میلیون نفر محتاجِ امنیت اقتصادی، رفاه اجتماعی، سلامت روانی و ثبات سیاسی و اجتماعی. گاهی حس می‌کنم ما زاده‌شده‌های دهۀ ۶۰ ناخواسته به جوی باریک و نامطمئنی پمپاژ شدیم.

برگردیم به قلۀ مشرف بر هیچ

بر قلۀ جوانی ایستادیم و دور و بر را نگاه می‌کنیم. همه جا را مه گرفته. به‌ظاهر ایدۀ مطمئنی وجود ندارد. ما تحلیل رفتیم و مدام انتظارات‌مان را تقلیل دادیم. اما کثرت، توانمندی‌های و استعدادهایی که معمولاً «چالشِ نسل» به‌حساب می‌آمدند حالا می‌توانند سوختِ موشک باشند. 
ماجرای ما فرزندانِ دهۀ شصت بی‌شباهت به فرایندِ تولید مثل نیست: میلیون‌ها اسپرم و یک تخمک، میلیون‌ها استعداد برابر فرصت‌های ناچیز. فقط اسپرم‌های مقاوم‌اند که موفق می‌شوند. در نسلِ ما تعدادِ کسانی که همۀ چالش‌ها را از سر گذراندند و راهی غیر از «رفتن» یا «دست کشیدن» انتخاب کردند کم نیست. 
همچنان پر از استعدادیم. انرژی در ما بیداد می‌کند، درست مثلِ گذشته‌ها. درست مثلِ گذشته‌ها که پدرمان نبود تا حامی‌مان باشد، راهی نشان‌مان بدهد و پدری کند. 
نتیجۀ رشدِ سخت‌کوشانه از ما آدم‌هایی ساخته که می‌توانند تغییر ایجاد کنند. حالا می‌توانیم اشتباهاتِ گذشته را هوشمندانه تصحیح کنیم و اراده‌مندانه به بهبود فکر کنیم. 
وقتش رسیده برچسبِ «بحران» را از روی خودمان و روزهای زندگی‌مان برداریم و تفکرِ ساختن، برنامه‌ریزی کردن و زیستن باکیفیت را جایگزینِ همۀ ستادهای بحران کنیم. 
نسلِ دهۀ شصت بارها تاوانِ حمایت‌نشدن یا اشتباهات را داده. یادمان باشد نسل‌های بعد هم دربارۀ تصمیم‌های امروزِ ما قضاوت می‌کنند. می‌خواهیم مدامِ کلیشۀ «نسل سوخته» را تکرار کنیم؟

دوباره از نو


باورتان می‌شود که سال ۹۵ هم دارد تمام می‌شود؟ اصلا انگار نه انگار که یک سال گذشت! 

 

بچه که بودیم، زمان آن‌قدر کند می‌گذشت که بعضی وقت‌ها از این‌که ممکن است روزی بزرگ شویم،‌ ناامید می‌شدیم. نمی‌دانیم چه شد که از یک زمانی به بعد، سال‌ها آن‌قدر سریع می‌گذرند که حتی وقتی برای مرور کردن‌شان باقی نمی‌ماند! انگار همه‌ی ما سوار بر بالنی هستیم که هرچه قدر از زمین اوج می‌گیرد و بالاتر می‌رود، همه‌چیز را کوچک‌تر می‌بینیم. انگار هرچه‌قدر که ما بیشتر قد می‌کشیم، سال‌ها هم کوتاه و کوتاه‌تر می‌شوند.

 

سال ۹۵ برای ما پر بود از کارهای نو، سختی، شیرینی و گاهی هم اشتباه و تلخی. کلی دوست جدید پیدا کردیم، پروژه‌های متنوعی انجام دادیم، تیم‌مان را بزرگ‌تر کردیم و از همه مهم‌تر، مهدی گروسیان به عنوان سرمایه‌گذار، همراه ما شد و کمک کرد تا بتوانیم قدم‌های بزرگ‌تری برداریم و سریع‌تر رشد کنیم.

 

در سال پیش رو، می‌خواهیم نوع نگاه‌مان به کارهامان جور دیگری باشد، می‌خواهیم علاوه بر طراحی و برنامه‌نویسی باکیفیت وب‌سایت‌ها، در بخش استراتژی آنلاین و تولید محتوا هم قوی‌تر ظاهر شویم و کمک کنیم تا مشتریان‌مان بهتر از گذشته در فضای دیجیتال دیده شوند. 

علاوه بر این، از آن‌جایی که با اضافه‌ شدن دوستان جدید به تیم‌مان، دفترمان هم حسابی تنگ شده است، یکی از کارهای مهمی که در ابتدای سال ۹۶ انجام خواهیم داد، این است که جایی بزرگ‌تر برای خودمان و هم‌تیمی‌های دیگری که در سال جدید به ما می‌پیوندند، دست و پا کنیم. 

 

راستی امیدواریم از ویدئوی نوروزی‌مان هم لذت برده باشید. ایده‌ و طرح این ویدئو را حسام مطهری عزیز مطرح کرد، بعد با کمک دوست همیشگی‌مان، حامد موسوی، فیلم‌برداری‌‌ را انجام دادیم. تدوین حرفه‌ای و عالی آن هم کار آرش شریف‌کیان عزیز است. و قطعاً اگر همکاری صمیمانه‌ی تک تک بچه‌های تیم نبود، ویدئوی نوروزی‌ای هم در کار نبود.

 

حالا که به پایان آخرین متن سال ۱۳۹۵ رسیده‌ایم، دوست داریم باز هم از همه‌ی بچه‌های تیم، به خاطر همکاری، دوستی، تعهد و اعتمادشان در سالی که گذشت، تشکر کنیم. امیدواریم باز یک سال دیگر، کنار هم باشیم و کارهای بزرگ‌تر و چالش‌برانگیزتری انجام دهیم.

 

و دوباره از نو …

 

این شما و این هم دوستان جدید ما


تغییرات استودیو از یک سال و نیم پیش تا این لحظه، آن‌قدر زیاد بوده است که گاهی فکر می‌‌کنیم نه یک سال که سال‌های بیشتری از عمرش گذشته است. 
اولش فقط ۳ نفر بودیم و تمام استودیو یک اتاق ۱۲ متری بود در گوشه‌ای از یک آتلیه‌ی عکاسی. برای شروع، خیلی قدم خوبی بود‌، اما سختی‌های خودش را هم داشت. نیما عمرانی خیلی خوب آن سختی‌ها را به یاد دارد! 

کم کم که اوضاع بهتر شد و شناخته‌تر شدیم و مشتری‌های بیشتری سراغمان آمدند، موفق شدیم جایی کمی بزرگ‌تر برای خودمان دست و پا کنیم و آماده‌ بشویم برای همراهی با هم‌تیمی‌های بیشتر. 

بعدها شدیم ۴ نفر و حالا هم ۲ نفر دیگر به تیم‌مان اضافه شده‌اند، ۲ نفر دوست‌داشتنی و هماهنگ و همراه. 
از حسن آدمی‌نژاد عزیز که به جمع برنامه‌نویس‌های‌ ما اضافه شده است، هرچه بگوییم، کم گفته‌ایم. اصلا شاید بشود گفت که او یکی از خوش‌اخلاق‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین آدم‌های دنیا باشد. آن‌قدر خوب و راحت خودش را با اعضای تیم، شرایط جدید و چالش‌های مختلف هماهنگ می‌کند که قند توی دل همه‌ی ما آب می‌شود و کلی انرژی می‌گیریم برای ادامه‌ی کارها. 
حسام کرامتی عزیز هم آمده است تا در بخش طراحی سایت همراه‌مان باشد. او یک گرافیست و هنرمند واقعی است. از همان نگاه اول می‌شود این را فهمید، از ترکیب خوش‌رنگ و با سلیقه توی لباس پوشیدن و وسایلش گرفته تا تصویرسازی‌ها و ایده‌های خلاقانه‌ و هنری‌اش برای پروژه‌های پیش رو. 

hasan&hesam

تیم‌مان کم‌کم دارد رشد می‌کند و پخته‌تر می‌شود؛ دیگر باید به فکر لباس بزرگ‌تری برایش باشیم. تماشای این رشد کردن و گذشتن از سختی‌ها و بزرگ و بزرگ‌تر شدن، حال‌مان را خیلی خوب می‌کند. انگار استودیو گروسیان فقط استودیو گروسیان نیست، انگار پسربچه‌ای است که دارد آرام آرام قد می‌کشد و قرار است روزی به یک ‌پیرمرد پخته و باتجربه تبدیل شود.

پشت صحنه‌ی هندونه به شرط چاقو

تنها ۴ روز به یلدا مانده بود که ناگهان مسعود گروسیان با چهره‌ای ذوق‌زده‌ -که همیشه وقتی ایده‌ای هیجان‌انگیز به ذهنش می‌رسد، سراغش می‌آید- ما را صدا کرد و همه‌ی اتفاقات جالب توی سرش را تعریف کرد. گفت که بازی سنگ، کاغذ، قیچی ِ زودفود را دیده است و از این همه خلاقیت در ترکیب تجربه‌های بومی با بازی و بازاریابی اینترنتی، به وجد آمده است. بعد پیشنهاد داد که ما هم برای دوستان صباویژنی‌ مان، به مناسبت شب یلدا کمپینی به شکل بازی طراحی کنیم. 
 
ما که حسابی به ذوق آمده بودیم، کمی هم پر و بال به ایده‌ی مطرح شده دادیم و در آخر، تصمیم گرفتیم بازی‌ای طراحی کنیم که از این قرار باشد: وقتی کسی وارد صفحه‌ی فرود شب یلدا می‌شود، تعدادی هندوانه ببیند که با نظم و ترتیب کنار هم چیده شده‌اند و فقط یکی از آن‌ها توسرخ است. بازی‌کننده تا ۵ حرکت فرصت داشته باشد که هندوانه توسرخ را پیدا کند و چه برنده بشود و چه نشود، بتواند هرچه‌قدر که دلش خواست، بازی را تکرار کند. 

ایده را برای دوستان صباویژنی مطرح کردیم و با آن موافقت شد. آن‌ها هم برای جایزه، ۳ عدد دستگاه پلی‌استیشن به قید قرعه و تخفیفات ویژه‌ی تبلیغات اینترنتی برای همه‌ی بازی‌کننده‌ها در نظر گرفتند. 

فرصت زیادی باقی نبود و باید کار را به یلدا می‌رساندیم. پس طراحی را شروع کردیم و به شکل موازی پیاده‌سازی Front-end را انجام دادیم. 
 با وجود این‌که بازی، بسیار ساده‌ بود، اما پیاده‌سازی تمیز و بدون باگش، چالش‌برانگیز بود. نیما عمرانی، تمام روز و شبش را گذاشته بود و داشت با بالاترین سرعت و بهترین کیفیت، کار کدنویسی را پیش می‌برد. همکاران صباویژنی هم تا آخرین ساعات شب قبل از لانچ، پابه‌پای ما بیدار بودند و کمک‌مان می‌کردند.

هندونه به شرط چاقو، همان جمله‌ای که بارها از زبان هندوانه‌فروش‌ها شنیده‌ایم، تبدیل شد به اسلوگان بازی. دلیلش هم این بود که ارتباط معنایی خوبی با یلدا داشت، حس کنجکاوی مردم را برمی‌انگیخت و ‌نشان می‌داد که این بازی در هر حالتی، جایزه دارد.
ست بنرهای تبلیغاتی را هم به دلیل زمان کمی که داشتیم، در چند فریم ساده طراحی کردیم، اما حواس‌مان بود که یونیفرم کمپین را در بنرها نیز رعایت کنیم؛ کاری که معمولا در کمپین‌های تبلیغات اینترنتی کم‌تر مورد توجه قرار می‌گیرد.

هندونه به شرط چاقو، اولین تجربه‌ی ما در ساخت بازی با هدف بازاریابی و کمپین بود، اما بازخورد عالی‌ای داشت. بازی در بعضی از شبکه‌های اجتماعی دست به دست می‌شد و ۵ برابر میزان تبلیغاتش بازدید داشت. تا چند روز بعد از یلدا هم کلی تماس تلفنی از طرف مردم با صباویژن برقرار می‌شد. 

بگذارید حالا که این‌همه برایتان حرف زدیم، کمی هم چاشنی تشکر به آن اضافه کنیم:
خیلی خیلی ممنونیم، 
از نیما‌عمرانی عزیز که همیشه در تمام کارهای سخت و آسان، با عشق و انرژی بسیار زیاد کمک‌مان می‌کند.

از دوستان صباویژنی‌مان که در تمام مراحل ساخت این کمپین، ما را تنها نگذاشتند، مخصوصا آقای فضل‌اللهی، افشین اخگر و امیرمهدی پارسایی.
و از تیم دوست‌داشتنی زودفود که با خلاقیت‌‌ بی‌نظیرشان، به رشد فضای وب و دیجیتال کمک می‌کنند و الهام‌بخش دیگران هستند. 

راستی، بازی هندونه به شرط چاقو هنوز هم سر جایش هست و شما می‌توانید از نزدیک تجربه‌اش کنید، فقط دیگر از جایزه خبری نیست‌ها! 
خوشحال می‌شویم تجربه‌تان را از این بازی یا بازی‌ها و کمپین‌های دیگری هم که دیده‌اید یا ساخته‌اید، با ما در میان بگذارید.

و حالا، تولد یک سالگی مرتضی هشترودی

بالاخره تولد یک سالگی مرتضی هشترودی عزیز هم از راه رسید. اما این‌بار فقط و فقط جشن تولد نداشتیم، بلکه در کنار این‌ یک سالگی کاری، اتفاق خوب دیگری را هم جشن گرفتیم و درواقع با یک تیر، دو نشان زدیم. آن اتفاق خوب هم چیزی نبود جز داماد شدن او. 

ما این جشن‌های کوچک و دورهمی‌های جمع و جورمان را خیلی خیلی دوست داریم، اما گاهی آن‌قدر سرمان شلوغ می‌شود و درگیر کار می‌شویم که فراموش می‌کنیم کمی دورهم بودن و صحبت‌های دوستانه‌ی غیر کاری، چه قدر خوب می‌توانند روی روابط تیمی ما تاثیر بگذارند و باعث شوند که احساس نزدیکی و تعهد بیشتری نسبت به‌هم پیدا کنیم. 
اما تولد مرتضی هشترودی و حس و حال خوبی که بعد از آن به دست آوردیم، باعث شد که دوباره حواس‌مان جمع شود و اصلا به فکر بیفتیم که حتی اگر از مناسبت کاری خاصی هم خبری نبود، خودمان، خود به خود و به بهانه‌های مختلف، کنار هم جمع شویم، گل بگوییم، گل بشنویم و همراه‌تر شویم.



mortezahashtroudi1


مرتضای عزیز، تولدت مبارک.
امیدواریم که سال‌های سال، تو را در کنار خودمان داشته باشیم. 

همکاری همسرانه

همسر بودن و همکار بودن، در عین حال که خیلی شیرین است، جاهایی هم پیش می‌آید که حسابی سخت می‌شود! شیرینی‌اش که معلوم است دیگر، این‌که شما و همسرتان بیرون از خانه هم باز کنار هم هستید و می‌توانید کلی تجربه‌ی جالب و متفاوت و دوست‌داشتنی، خارج از محیط خانه داشته باشید. شناخت خوبی هم که بین‌تان وجود دارد، باعث می‌شود در کار هماهنگ‌تر عمل کنید و از پس انتظارات هم بهتر برآیید. 

اماااا جای سختش هم آن‌جاست که باید بتوانید مرز بین روابط خانوادگی و کاری را خیلی خوب رعایت کنید تا هم دلخوری‌های اشتباه بین‌تان پیش نیاید و هم روند کارها به مشکل برنخورد. 


من و مسعود گروسیان هم یکی از همین زوج‌های همکار هستیم. از ازدواج‌مان چند سالی می‌گذرد، اما سن و سال همکاری‌مان، یک سال و نیم است و اگر راستش را بخواهید، در این مدت، کمتر زمانی پیش آمده است که درگیر آن قسمت سختی بشویم که برایتان گفتم. 

اگر دوست داشته باشید دلیلش را بدانید، باید بگویم که شاید بزرگترین علتش این است که زمانی که در محیط کار به سر می‌بریم، هر لحظه به خودمان یادآور می‌شویم که انتقادها و پیشنهادات کاری‌مان هیچ ربطی به رابطه‌ی همسرانه‌مان ندارد و اگر حتی ناراحتی‌ای بین‌مان پیش بیاید، فقط و فقط به این‌جا و کاری که انجام داده‌ایم ربط دارد، نه به چیزی که هستیم. یکی دیگر از دلایلش هم این است که تمام تلاش‌مان را می‌کنیم که درخواست‌های کاری‌مان را با احترام بسیار زیاد به هم بگوییم و وقتی هم پشت در خانه می‌رسیم، کارمان را همان‌ دم در رها می‌کنیم و برای هم، فقط و فقط می‌شویم همسر. 

البته که گاهی همسری و همکاری را قاطی می‌کنیم و گاهی هم رفتار درستی را که باید، نشان نمی‌دهیم. اما تمام تلاش‌مان را می‌کنیم که این نکته‌ها را همیشه به یاد داشته باشیم و به درست‌ترین شکل، عملی‌شان کنیم.


همکاری همسرانه


راستی، اگر شما هم مثل ما با همسرتان همکار هستید، خیلی خوشحال می‌شویم که از تجربه‌های مشترک‌تان برای‌مان بنویسید و بگویید که شما چه کارهایی را انجام می‌دهید که بتوانید وظایف همسرانه و همکارانه‌تان را به خوبی از هم تفکیک کنید. 

امیدواریم که همیشه موفق باشید و در کنار هم کلی تجربه‌ی لذت‌بخش و فوق‌العاده داشته باشید.

به مناسبت طولانی‌تر شدن روزها

یلدا که از راه می‌رسد، انگار نوروز از راه رسیده است. با این‌که زمستان، تازه شروع می‌شود و هنوز کلی راه تا بهار پیش‌رو داریم، اما انگار خیالمان راحت می‌شود. درست مثل وقتی که راهی یک سفریم و چند ساعت بیشتر نمانده به رسیدن. اصلا انگار یلدا، همان نوروز است، همان رسیدن. اصلا انگار زمستان، همان بهار است.

حالا که چیزی به یلدا نمانده، ما هم با خودمان گفتیم که بد نیست یک ست آیکون، با حال و هوای یلدا طراحی کنیم و ارادتمان را به این روز دوست‌داشتنی و پرمعنا نشان دهیم. ست آیکون‌ یلدا هم مثل ست‌هایی که تا به حال طراحی کرده‌ایم، رایگان است و می‌توانید آن را به صورت وکتور دانلود کنید. امیدواریم که دوستش داشته باشید. 

راستی پیشنهاد می‌کنیم که سری هم به سایت صباویژن بزنید و از بازی هندونه به شرط چاقو که به مناسبت شب یلدا طراحی کرده‌ایم ، لذت ببرید. 

یلدا مبارک! 

دانلود ست آیکون یلدا

ما هم غُر زدن بلدیم

ماهی که گذشت، ماه شلوغی بود و البته آلوده! کارهای دوست‌داشتنی زیادی برای انجام دادن داشتیم و آلودگی هوا با وجود ضررهای زیادش به جسم و روح‌مان، باز هم نمی‌توانست جلوی کار کردن‌مان را بگیرد. 

از آن‌جایی هم که می‌خواهیم تیم‌مان را بزرگ‌تر کنیم، کلی آگهی استخدام این ور و آن ور گذاشتیم تا شاید هم‌تیمی مورد نظرمان بالاخره با اسب سفید، سر و کله‌اش پیدا شود. به همین خاطر، روزهای زیادی، به جلسات مصاحبه و رد و بدل کردن پیام‌های استخدام گذشت.


حالا که صحبت از استخدام شد، بگذارید کمی برایتان غر بزنیم. راستش در این مدت، ایمیل‌های درخواست همکاری بسیار زیادی به دست‌مان رسیده است، اما گاهی که به حجم زیاد آن‌ها نگاه می‌کنیم و می‌بینیم که از بین صدها ایمیل، تنها به تعداد انگشت‌های دست، رزومه‌های تقریبا قابل قبول وجود دارد و از بین این چندتا هم، شاید یک یا دو نفر از هر نظر مطلوب ما باشند، خیلی تعجب می‌کنیم. 

ما آدم‌های سخت‌گیری نیستیم، اما اکثر رزومه‌ها و نمونه‌کارهایی که می‌بینیم، واقعا ضعیف هستند و معمولا هم دوستان جویای کار، دستمزد نامتناسبی با توانایی خود درخواست می‌کنند.


راستش را بخواهید، گاهی خیلی ناامید می‌شویم! با خودمان می‌گوییم شاید مسئله‌ی اصلی، واقعا نبودن کار نیست، بلکه نبودن نیروی کار درست و حسابی است. شاید بهتر است به جای غر زدن در مورد نبودن کار و سختگیری کارفرماها، روی خودمان تمرکز بیشتری داشته باشیم و توانایی‌های‌مان را تقویت کنیم. شاید بهتر است به جای الکی الکی گذراندن دوره‌های خاص و دانشگاهی، درست کار کردن را یاد بگیریم.


محتوا یعنی همه چیز – این قسمت: تازگی محتوا

موتورهای جستجو هم مثل ما آدم‌ها عاشق چیزهای تازه هستند، مخصوصا محتوای تازه
این جمله به این معناست که شما نمی‌توانید محتواهای قبلی را باز از نو پست کنید یا تاریخ انتشارشان را به‌روز کرده و با خودتان فکر کنید که خب، محتوای سایتم تازه شد! حتی نمی‌توانید یک سری مطلب را صرفا به این دلیل که قبلا در سایت‌تان منتشر نکرده‌اید، از سایت‌های دیگر کپی کرده و فکر کنید که این کار باعث تازگی محتوای وب‌سایت‌تان می‌شود! در واقع، شما باید برای وب‌سایتتان محتوایی تولید کنید که منحصر به فرد باشد، چه محتوای متنی، چه تصویری.

گوگل، بخشی دارد به اسم (QDF (Query Deserved Freshness. به این معنا که اگر جستجویی در مورد یک محتوا به طور ناگهانی زیاد شود، حتی اگر وب‌ سایت تولیدکننده‌ی آن، فعالیت خیلی معمولی‌ای داشته باشد، گوگل برچسب QDF خود را بر آن محتوا می‌زند و چک می‌کند که باز هم محتوای جدید و نو در آن موضوع وجود دارد یا نه. اگر باشد، به آن مطالب تازه هم رتبه بیشتری در جستجو می‌دهد.
بگذارید یک مثال بزنیم: مثلا بیایید واژه‌ی انتخابات را در نظر بگیریم. اگر ما زمانی که هیچ انتخابات رسمی‌ای در حال انجام شدن نباشد، دست به جستجو درباره‌ی این واژه بزنیم، صفحه‌ی نتایج جستجوها احتمالا فقط شامل لیست‌هایی خواهد بود که ما را به سمت یک سری سایت مرجع و دولتی هدایت می‌کند و درباره‌ی انواع انتخابات، مثل مجلس خبرگان، ریاست‌ جمهوری، نمایندگان مجلس و انتخابات مهم کشورهای دیگر به ما اطلاعاتی می‌دهد. اما اگر در زمان جستجوی ما، مثلا انتخابات ریاست جمهوری در حال انجام شدن باشد، یا نزدیک به این انتخابات باشیم، نتایج جستجو، به طور واضحی تغییر می‌کند و اخبار و اطلاعات و داستان‌ها و تصاویری را درباره‌ی این واقعه‌‌ی خاص بازتاب می‌دهد.
اگر شما محتوای درست و موضوع درست را انتخاب کرده باشید، برچسب QDF به آن می‌خورد و می‌توانید برای چند روز یا چند هفته، از بودن در صدر نتایج جستجو لذت ببرید. فقط دقت کنید که ممکن است سایت شما، بعد از این مدت، دوباره به وضعیت قبلی خود برگردد. این یعنی که تازگی و خاص بودن محتوای شما از بین رفته‌است. اما اشکالی ندارد، شما می‌توانید باز هم با تولید محتوای درست و مرتبط، خودتان را در صدر نتایج جستجوها قرار دهید.

تولید محتوای تازه هم یک‌جورهایی مثل ماجراجویی است. هیجانات خاص خودش را دارد، همیشه باید حواستان باشد که محتوای وب‌سایت‌تان همچنان تازه است و مورد علاقه‌ی موتورهای جستجو. البته اصلا کار سخت و عجیب و غریبی نیست، در واقع، همه‌ی وب‌سایت‌ها می‌توانند وارد جریان رتبه‌بندی‌هایی که بر اساس تازگی محتوا صورت می‌گیرد بشوند و نتایج خوبی را به دست بیاورند، فقط باید حاوی محتوایی باشند که قبل از هر چیز، با ویژگی‌های کسب و کارشان هماهنگ باشد و خبری از کپی کردن و تکراری بودن و میان‌بر زدن نباشد. خلاصه که "کاپی" ممنوع! 

راستی، اگر هنوز هم در زمینه‌ی تولید محتوا نیاز به کمک دارید، می‌توانید روی ما حساب کنید. ما می‌توانیم در زمینه‌ی تولید محتوای متنی، تصویری و... کمک‌تان کنیم. پس در صورت تمایل، از طریق صفحه‌ی تماس وب‌سایت استودیو، با ما ارتباط برقرار کنید. 


برداشت آزاد از: searchengineland.com
قدیمی‌ترین مطالب